مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
70
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
شمردل بگشايد . دائرة الفلك و مكحله و خاتم و سيف را كه در آن گنج است ، بياورد . كه آن خاتم ، عفريتى دارد كه رعد قاصفش گويند . هركس به آن خاتم ، مالك شود ، هيچ پادشاهى برو غلبه نتواند كرد . و اگر بخواهد همهء روى زمين مسخر كند ، تواند كرد . و اما سيف ، اگر او را كسى از غلاف بركشد و بسوى لشكرى اشارت كرده ، بجنباند ، درحال ، بلشكر شكست آيد . و اگر حامل آن سيف در وقت جنبانيدن بگويد كه : اين لشگريان را بكش ، همان لحظه از سيف ، برق آتش بجهد . و اما دائرة الفلك را خاصيت اينست كه هركس برو مالك شود و بخواهد كه جميع شهرها از مشرق تا مغرب ببيند ، تواند . و هر سوئى را كه قصد كند ، دائره بدانسوى كرده ، در دايره نظر كرده ، شهرهاى آن سوى را با مردمان شهرها ببيند . و اگر بشهرى خشم آورد ، دايره را بقرص آفتاب گرفته ، قصد سوختن آن شهر كند . درحال ، آن شهر بسوزد . و اما هركس از آن كحل در چشم كشد ، گنجهاى زير زمين ببيند . و لكن مرا بر شما شرطيست و آن اينست كه هركس از گشودن اين گنج عاجز ماند ، او را از اين كتاب ، بهرهء نخواهد بود . و هر كس كه آن گنج بگشايد و اين چهار چيز نزد من آورد ، كتاب را او از من بستاند . چون استاد پدر اين سخن گفت و شرط باز نمود ، ما به شرط راضى شديم . پس از آن گفت : اى فرزندان ، بدانيد كه گنج شمردل در زير حكم فرزندان ملك احمر است و پدر شما در گشودن اين گنج ، بسيار كوشيد . ولى نتوانست گشود . و فرزندان ملك احمر در سرزمين مصر ببركهء كه او را بركهء قارون گويند ، برفتند و پدر شما را عصيان كردند ، پدر شما بسوى آن بركه رفت . بر ايشان دست نتوانست يافت . از آنكه بركه قارون ، طلسم گشته بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و يازدهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، كهين الابطن با فرزندان عبد الودود گفت كه : چون پدر